اروپای منحط قرون وسطی همین که به توان رنسانس به پا خاست، به گفته جرجی زیدان به جای این که به جبران بیداریاش به یاری مسلمانان، به خدمت فرزندان آنان بپردازد، چون گرگ گرسنهای به جان مسلمانان افتاد و هرگونه که میتوانست، میربود و میدزدید و میبرد. زیرا ناخودآگاه متاثر از فلسفه صهیونیزمی بود که میگوید تو از همه چیز و همگان برتری، هرچه را مییابی، فدای خود کن و فلسفهاش بر اصل کسب پول به هر صورت و کسب قدرت از هر طریق و او که ریالی به کسی نمیپردازد آن جا که در پی کسب قدرت است، ناباورانه پول خرج میکند؛ چه سیاستش بر این است که به هر شکل و هر ابزار ممکن، خود را به قدرتها نزدیک کند، اگر بشود او را سرنگون و عامل خود را به جای او مینشاند و اگر نشد، نوکری و چاکریاش را میپذیرد - زیرا فرمان هفتم از تلمود سیاسی این است که اگر دم شیر باشی بهتر از آن است که سر روباه باشی- تا بتواند بر او اربابی کند و به حیله، حاکم در سایه باشد و عامل اجرای تدابیرش.
مگر در همین دهه آخر، ندیدید به چه سادگی عوامل خود را با پول و پارتی و سیاست بر تختهای ریاست جمهوری آمریکا و اروپا نشاند، چه کسی میتواند انکار کند که بوش، اوباما، سارکوزی، مرکل و کامرون، همگان با پول و سیاست و پارتیهای صهیونیزم جهانی به حکومت رسیدند، اینان هم تا جان به لب نرسد، به نفع اهداف صهیونیزم جهانی میکوشند، اگر چه به بهای رسوایی خود و تباهی کشورهایشان.
آری همین که اروپا به راه افتاد، به هر شکل ممکن خود را به پادشاهان منحط جهان، نزدیک میکرد و با فریب درباریان هر لحظه به دربارها نزدیکتر میگردید و به حماقت مسئولان به غارت کشور میپرداخت و نمونهها را در دو قرن پیش در ایران خود شاهد بودیم.
به هر شکل ممکن غارت میکرد و به پیش میرفت تا این که استکبار روز منطقه، هوس فرعونی و تملک همه جهان و نخست، خاورمیانه را در دماغ پروراند. نخست به ایجاد فساد در داخل حکومت عثمانی و حیلهی ایجاد نفاق، در پی نابودی حکومت عثمانیان برآمد. آنان که در هر صورت کشورهای اسلامی را متمرکز داشتند. به پیش میرفت که دریافت تا اسلام باشد، تسلطش در کشورهای اسلامی همیشگی نیست و از آن جا که میدانست دستکاری قرآن میسر نمیباشد، به راهنمایی صهیونیستهای کارکشته در اندیشهی تخریب مذاهب برآمد و برای نفوذ در میان شیعیان که اهل مذهب عدل و اختیاراند و پا به پای زمانه به اجتهاد مذهبی میپردازند، مذهب عوامپسند بهائیت را آفرید و برای اهل سنّت سنتگرا، وهابیّت و بازگشت به سنّتها را ابزار فریب قرار دهد لیکن فقه اکبر و اصغر خود را از ابنتمیمه و شاگردش ابن قیم جوزی که منفور همه فرق اسلام بودند، گرفت. ابنتمیمهای که به جرم کفرش در زندان اهل سنت مرد.
چون انگلستان به تدبیر صهیونیزم تن داد برای ایجاد نفاق در میان مسلمانان در پی پیدا کردن افرادی برای مذهبتراشی بر آمدند. به بهائیت و رهبران بهائیت نمیپردازم؛ چه با همه کوششهای انگلستان چیزی نگذشت که پیشوایان بهائیت به تمسخر گرفته شدند و تا آن جا که به یاد دارم بچهها در کوچهها میدویدند و میخواندند: «عباس افندی افتاد تو خلا چرا نمیخندی»
لیکن از آن جا که اهل سنت آیین رهبری را از غدیر خم نیاموختند و سنتی را که پیامبر(ص) برای گزینش رهبری شناساند، متروک داشتند و به همین خطا هنوز سه دهه از رحلت پیامبر(ص) نگذشته بود که آیین خلافت هم نابود و تبدیل به آیین سلطنت گردید و شعار خلفای سلطنتطلبان این شد: «الحق للسیف»؛ حق با شمشیر است. هر که بر تخت سلطنت نشیند، اطاعتش واجب است و چون اهل سنت، رهبر و امام مشخصی ندارند، صهیونیزم جهانی با ابزارگیری انگلیس توانست حجاز و عراق و شامات را به هم ریخته و کعبه و مدینه را صاحب شود. ساختار مذهب وهابیّت این چنین آغاز گردید که نخست جوان هوشمندی به نام همفر را با فقه حنبلی آشنا کرد و او را برای تکمیل تحصیلاتش به ترکیه و عراق و ایران فرستاد و چون پخته جاسوسی گردید به دستور اینتلیجنت سرویس، به کاوش در پی شکاری برآمد تا بتواند پیشوای مذهب دلخواه انگلستان و مناسب اجرای اهدافش را در میان اهل سنّت بیابد؛ کسی که گستاخی آن را داشته باشد که مذاهب اربعه را تحقیر و خود مذهبی را عنوان و اهل سنّت را پراکنده سازد. پس از جست وجوها محمد بن عبدالوهاب را مناسبترین فرد دید و با او در آشنایی و دوستی را گشود و بهتر است ماجراها را از نوشتههای خود مذهبتراش، حکایت کنم.
او مینویسد: مستعمرات ما پیش از جنگ جهانی به اندازهای بود که هیچگاه آفتاب در آن غروب نمیکرد؛ از اروپا گرفته تا چین و خاورمیانه، همه جا مستعمرهی ما بود. اگر چه ما در بسیاری از کشورها حاکمان دست نشاندهای نداشتیم اما در آن کشورها ساختاری را ایجاد کرده بودیم که خودشان کارهای مطلوب ما را انجام میدادند، اگر چه با ما مخالف بودند.
از این رو آن گاه که انگلستان در اندیشه جهانپادشاهی بر آمد ما از هند به خاطر ادیان و مذاهب متعدد و درگیریهای فرقهای، وحشتی نداشتیم و همچنین از چین؛ زیرا فلسفهی کنفوسیوس مانع از قیام مردم بود و به همین خاطر مائو راه نجات چین را مارکسیست شدن مردم تشخیص داد اما وضع کشورهای اسلامی ما را نگران میکرد و خطر مذهب شیعهی امامیه از همه بیشتر بود و تنها وحشتی که ما داشتیم از عالمان شیعه بود زیرا اینان حاضر نبودند به اندازه سر سوزنی از مبانی خود دست بردارند و طرحهای اندلسی هم در میان شیعیان چندان کارساز نبود زیرا هرگاه رهبری شیعه، حکمی را صادر میکرد، خوب و بد شیعیان، از او اطاعت میکردند. و لاحول و لاقوه بالا بالله العلی العظیم.
